اقتدار(36)
باران که خفت٬آغاز گفتگوی نیم شبِ من و تو٬سرمی رسد در آسودگی و سیگار...آنروزها که ندای حضور جوانی بود و سرخوشی٬هراس٬جلوه گر وجودت شد. پیش آمد٬تا به امروز. و تو٬هی عهد کردی از برای کشتن و بی مجالیِ این حس مخرب. فرورفتی٬برخاستی. فرورفتی...و حالا٬تصویر روح این انسان سی و چند ساله٬بیزارِ هرگونه تزلزل٬از شروعی نو ـ به بهانه ی بهار ـ می گوید. آغازی که اگر به ثمر ننشیند٬ تکراری درپی نخواهد داشت. بارِ هجرت٬پیشاپیش فراهم گشته و به انتظار یکی دل ـ دل ای٬تا بروی و سوی شرم بگزینی...بیش از این٬پرس و جو نمی کنم. کام جستن از این زمین٬آنِ تو!
*
"اما او در آرامش خود آسوده نبود
و به سانِ مهی از باد آشفته٬با سکوتی که غریو مستانه ی توفان دیوانه را در زمینه ی خود پررنگ تر می نمود و برجسته می ساخت و برهنه تر می کرد٬گفت:
«من همین دریای بی پایان ام!»
و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود..."(۱)
کات!
۱)شاملوی جاودانه
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:21  توسط هامون
