یک داستان واقعی
بی هدف...بی هدف. آویزان دیوارهای خانه می شوم. درد پای چپ٬تا انگشت شست کشیده شده... کنسرو عدسی حاضر است. مادر تماس می گیرد و ضعف مرا ناشی از «نخوردن گوشت قرمز» می داند.
چقدر خسته ام! مانند خسرو در «میکس».
.........................................................
به اصفهان می روم. بعد هم ـ شاید ـ نوشهر. دوست دارم مثل «...» به دریا پناه ببرم. (هه! حتما٬ بعد هم یک منجی پیدا می شود و...)
.........................................................
بی هدف. بی هدف. قلم٬بر کاغذ می سرد و من٬بر زندگی. خوابم می آید. «خواب ابدی» ام می آید... کجا بروم؟ با تو چه کنم؟ بی تو چه کنم؟
.............................................................
سیر٬اشکم نمی آید.
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:19  توسط هامون
|
