روز سیزدهم
...یعنی اینقدر دلتنگ شده ام؟
وای! وای اگر تو می بودی و پایکوبی دیوانه وار مرا می دیدی! اگر می بودی و یگانه همصدا٬ با دو چشم خویش٬ نظاره می کردی شادمانی مرا! اگر تنها به همین شب٬دربر بودی و باز٬عزم سفر می کردی!
میم! جای تو٬به همین تنهایی٬خالی! جای تو٬به عشق٬به میل بوسه٬ به اینهمه حرف مانده در سینه٬ خالی! ...اطرافیانت دوستم می دارند.
میم! انتهای همه راه و همه چیز٬تنهایی ست. حال که هردو به بی پایانی «شب یلدا» رضا داده ایم٬ شادباش و شادزی!...من و بهار٬ در راه ایم. باشد تا دیر نرسیم!
کات!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 21:3  توسط هامون
|