تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - اقتدار(44)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

اقتدار(44)

دیوانه ی بی آزار! همچنان دل به تنهایی ات سپار و به رویا٬نه! ببُر از این داستانها٬که:هیچ نیستی! بگذار ستایش کنند یا نکوهش! شیفته باشند(از سر محبتی ناب که پاسخی نمی توانی)٬یا اتهام ببندند بر آزادی و گمانها.

*

دیوانه ی بی آزار! بکَن این جامه ی رقص را٬که قواره ی تو نیست! نوازش و نغمه و آرامش٬"تنها"٬یک خیال قریب است...حقیقت٬آدمیان اند بی خبرِ درون و بغض و زمزمه ی تو.

*

رویا٬یعنی ممنوع. یعنی ناله هایی موهوم٬پسِ گرما و تپشهای واهی...دیوانه ی گم! از خجلت بیرون بیا و روانِ درد و شادمانی های کوتاه٬به پیش بسپار!

*

دلتنگی٬همه چیزم بود(هه!). و هیچ چیزم...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:15  توسط هامون