انگار نه انگار
باز٬دورمان می کنند. این کسانِ هردم به یک اندیشه ی بی اندیشه گی. می روی و می شوی آنِ همانجا و همانها که بودی...خیالت نیست؟
مرا سوی جدلی نو با خدایم می خوانی٬که:"های! دیدی؟»
**
- معلومه که این طرفا زندگی نمی کنی.
:از کجا معلومه؟
- از اینکه می خوای تظاهر کنی مال همین طرفایی.
**
شکوه به شبانه ی چهارشنبه برم٬یا که اشک؟ گلایه به پای شادمانیِ دور از من ات بریزم٬یا که مرگ؟... چرا هی می خوانی و می رانی و آخر...هیچ؟
**
:چرا داریم دور خودمون می چرخیم همه ش؟
- بریم به قهوه بخوریم؟
:تو حالت خوبه؟!
- راستش٬نه...اصلا!
**
اینجا٬به جزیره ای می ماند. مدرن. و پر از تنهایی.
دورمان می کنند و تو٬رندانه٬می فهمانی ام:نوروز٬واپسین مرگ نبود.
کات!
پ.ن:"پابرهنه در بهشت". کاری از "بهرام توکلی".
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط هامون