آن شب٬آسمانِ ابریِ ما٬بی باران بود. تو٬با جامه ای گرم٬روبروی خزانِ من نشسته بودی و می گریستی. دلم٬همه٬اشک تو بود. اما پیش نمی آمدم. فریاد تنهایی و بدرود که سردادی٬نه آشوب٬ نه تمنا٬هیچ یک به سراغ جانِ خسته ام نیامدند...گفتم یادمانِ آنهمه کرشمه ی بی جواب٬اکنون برو از برِ بی تاب!
پوزخندت٬بوی همیشه می داد...روسری تیره٬ناهمگون بر نیمه شب و قامت خسته ام٬نفس می بُرید از نفس. باورم نبود که باورت نیست سپید اگر نه من ام٬آنان٬تیره ترین اند...خفته بودم بر نازکایِ رویا٬در بازیِ تو. پنداری٬تا تو بازگردی٬خواب هم در انتهای هستیِ خویش است...نگاه بر نگاهِ نیاز٬لعن و نفرینی نثار دل ـ دل شد و...سکوت. سکوت...
کجایم من؟ وقتی که تو رفتی...
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط هامون