حماقت٬همان هنگامه است که دل ـ دل های خفته در چارچوب عقل٬ دوباره می خواهند اوج بگیرند. باز٬ آن بی ربطی و بی نشانی را عیان می سازی. درخود می روم...ناکامِ تقسیم رنج با این اتاق ـ شاید ـ ترا نفرینی نو ـ زاد می خوانم.
***
ابتدای بهار که با لبخند بازگشتی٬آگاه از این آمدوشد و سرگیجه های لعنتی٬به نظاره نشستم. امروز را. همیشه را...
تنهایم بگذار!
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:12  توسط هامون