تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - شقایق نرماندی(2)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

باور کن راهِ پاسخ پیش نگرفته ام...در هجرت٬قصدی نیست. شرحی هم.

به اولین خط نگاشته ی آشنایت٬خنده ام می گیرد:خوشا به حال من؟...من اگر بی نشانِ شیفتگی و جنون بودم٬کنون٬احوال و رخ٬پسِ صدای تو ره به اشک نمی یافت...یا کوتاهی می کنی تودرتوی این بی کسی را٬یا نشناخته ای دردِ پُرمرگمان.

*

به انتها٬"جعبه ی خالی شکلاتی " ماند و کوته فکری ما٬برای بازشناختن "قلب". به قرضِ پُک از همسایه و شکستن خدایی "چشم ها" بیندیش!...نه خرده ای به راه است٬نه یکی دلتنگی کوچک.

خراب ام.

 

کات!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:41  توسط هامون