تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - لولیتا

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

لولیتا

...گفتم:«چند کلمه از دیوانگی ام دفاع کن!...چند واژه ی بی رؤیا.» نگفتم نقش آینده نگرانِ پرحس(!) ایفا کن...گفتم:«تنها تا سپیده...تا خورشید مرا برسان! خواهم خفت بی آزار.» نگفتم تا سپیده ـ بی امان ـ آزارم بده و ـ به یکباره ـ محو شو...گفتم:«شعری ورق می زنیم. نوشی می دمیم...کرشمه ای بی قیمت. "تماشا"یی ناب.» نگفتم به راستی و ناهشیاری٬آوازِ نفرت ام سربده...گفتم:«بچرخ! نازک ـ اندامِ همیشه برف!» نگفتم گریزگون و دور شده٬قدم بردار...گفتم:«غرامت این همنفسی٬با من! شأن و غریبگی٬ به جاست...آفتابِ فردا٬نمی شناسی ام.»

نگفتم؟...

 

کات!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 3:13  توسط هامون