تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - تک و تنهای اتاق کار

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تک و تنهای اتاق کار

چشمانم را می بندم و یاد آن شب می افتم. سرما و «شوکا» در هم آمیخته می شوند و من رودرروی یک انسان٬گوش می سپارم. زیر پایم پر از ته سیگار.

«دوش گرفت و اومد. صدای نفسهاشو می شنیدم. دلم می خواست بغلش کنم.»

چشمانم را می بندم و در عاشقانه ی مبهم او پیش می روم. حس می کنم چرا همگان را به آرامش می خوانم. «ی»٬ کتابی می دهد. من به تمام سروده ها و پندهای کتاب عمل می کنم.از اینروست که رنج می برم و با آدمی٬نمی سازم.

«فریاد کرد...فریادکرد...ناخنهای من بسیار بلند بود.»

چشمانم را می بندم.برایش شعر می خوانم. کاری نداریم که چقدر از ساعت یازده گذشته. می خوانم و می خندد و فال می گیرد:

«هامون! تو به زودی خواهی رفت...خواهی مرد.»

 

کات!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط هامون