تک و تنهای اتاق کار
چشمانم را می بندم و یاد آن شب می افتم. سرما و «شوکا» در هم آمیخته می شوند و من رودرروی یک انسان٬گوش می سپارم. زیر پایم پر از ته سیگار.
«دوش گرفت و اومد. صدای نفسهاشو می شنیدم. دلم می خواست بغلش کنم.»
چشمانم را می بندم و در عاشقانه ی مبهم او پیش می روم. حس می کنم چرا همگان را به آرامش می خوانم. «ی»٬ کتابی می دهد. من به تمام سروده ها و پندهای کتاب عمل می کنم.از اینروست که رنج می برم و با آدمی٬نمی سازم.
«فریاد کرد...فریادکرد...ناخنهای من بسیار بلند بود.»
چشمانم را می بندم.برایش شعر می خوانم. کاری نداریم که چقدر از ساعت یازده گذشته. می خوانم و می خندد و فال می گیرد:
«هامون! تو به زودی خواهی رفت...خواهی مرد.»
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط هامون
