تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - میرجاوه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

میرجاوه

دو دست را ـ ملتمسانه ـ بالا می برم: « من ام. نمیشناسی ام خواهر؟...با سلاح گرم نشانه ام رفته ای؟» بغض را فرومی خورم. کسی می گفت:« قطعنامه.»

گویی خون می نوشم. کتف تیرخورده٬خللی در بی هوشی وارد نمی کند...کاش تمام نشانه ها٬تمام دیگرکشی ها٬برخاک افتد و بر قعر ناکجا ـ تا ابد ـ آرام بگیرد!

«از خون جوانان وطن٬لاله دمیده»

می خوابم و می دانم که بودند بیدارانی نه از جنس فریاد. بیشتر که بازگویم٬انگ و اتهام شعار٬چون تیری بر این برگ خواهد نشست.

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:44  توسط هامون