میرجاوه
دو دست را ـ ملتمسانه ـ بالا می برم: « من ام. نمیشناسی ام خواهر؟...با سلاح گرم نشانه ام رفته ای؟» بغض را فرومی خورم. کسی می گفت:« قطعنامه.»
گویی خون می نوشم. کتف تیرخورده٬خللی در بی هوشی وارد نمی کند...کاش تمام نشانه ها٬تمام دیگرکشی ها٬برخاک افتد و بر قعر ناکجا ـ تا ابد ـ آرام بگیرد!
«از خون جوانان وطن٬لاله دمیده»
می خوابم و می دانم که بودند بیدارانی نه از جنس فریاد. بیشتر که بازگویم٬انگ و اتهام شعار٬چون تیری بر این برگ خواهد نشست.
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:44  توسط هامون