مصطفی دنیزلی
خسته ای. حس نداری. اما٬دوستم داری...خوابیدنت اذیتم می کنه. باید موبایلم رو روشن کنم و به این و اون اس.ام.اس بدم!
«چرا اینقدر توی بانک به من نگاه می کردی؟»
«تازه از خواب بیدار شده بودی؟»
سردم نیست. اما بیا سوار ماشینت بشیم و حرف بزنیم. حرف همه چیز٬غیر از آتلیه... راستی! قراره بغض کنیم؟
«تولدم مبارک!»
«رفتنت مبارک!»
امروز با نون - پنیر حال نمی کنم. سیگارم تو ماشینه.
«برو تاجی (به کسر ی) بدبخت!»
ته کافه نشستی و مثلا حواست به من نیست.
«ببخشید! اسم شما دزیره ست؟»
«نه! اسمم زارا ست.»
خواهش می کنم لباست رو درنیار! من از نور فلاش بدم میاد!
«فردا شب شام مهمون من! اما نگار و روزبه٬نمی تونن بیان!»
...................................................................
میرم از سر کوچه دو کیلو و نیم٬ «وفاداری» می خرم. تو هم میری...تو هم دور میشی و یادت میره که یه وقتی٬صفر نهصد و وازده...
کات!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:6  توسط هامون
