عفیف
«چهل تومن.»
«چه خبره بابا! مگه مهوشی؟»
دیروز رفتم دیدن مسعود. شده پوست استخون. زندونه دیگه. تفریح که نرفته...داغون بود. همه ش گریه میکرد. می گفت:«اگه بیام بیرون٬جبران میکنم.» مرتیکه ی معتاد...به نظر تو کار من بدتره یا اینکه آدم معتاد باشه؟
«میتونی شب بمونی؟»
«نه! کار دارم.»
«دو صبح که دیگه مشتری نداری.»
بهم زنگ بزن! اگه نمی خوای بیای پیشم٬قبول! فقط یه زنگ بزن!
---------------------------------------
بدخواب شده م. تا ظهر می خوابم. بیدار که میشم٬باز گیجم...قرصها م بهم نمیسازه. یه هفته س نازی رو ندیده م.
«اسمت چیه؟»
«نگار»
«چند سالته؟»
«تو پلیسی؟»
«نه. مهندسم.»
«بیست و هفت سالمه.»
«خوب موندی!»
«لوس نشو! کارتو بکن!»
خیابونا٬اذیتم میکنه. تا وقتی تو یه ماشین نشینم٬یه سیگار هم نمیتونم بکشم.
-----------------------------------------------
بارون گرفته. امروز جایی نمیرم. دنبال نازی هم نمیرم. دراز می کشم و تلفنو میذارم ور دلم.
سیگار بکشی و بارون نیگا کنی: حالی میده!...
کات!
