گفتی بنویس...
۵ بامداد. دوش می گیرم. پای این «پی سی» دوست داشتنی٬با کلاه شنای زنانه بر سر٬خیره به صفحه٬ بیمار جسمی٬ مرور می کنم...
«اورشلیم» بالاخره خوابش می برد. بسکه این «جویدن مخ» به درازا می کشد و من ـ بی خواب ـ می بایدعزم کار کنم...
۵:۲۸ بامداد. کسی بیدار نیست. حدود دو ساعت قبل٬ رفتگر ناآشنا آمد...رفت.
.................................................
عجیب حکایتی ست! من می باید آزرده می شدم که :«هامون و آزردگی؟»...و حال٬ این تویی که چون کودکان٬ خود را می گیری...
کات!
پ.ن: صبوری من٬آخر٬ به آنجا خواهدم کشاند که مرد شیخ نشین٬نی انداخت و...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 4:31  توسط هامون
