کنعان(2)
میم! یگانه/بیگانه ترین یار! چطور در حاشای آنهمه شبگریه٬مرا گم می کنی؟ چطور به خاموشی ام می خوانی و به خواب می روی؟...
هی! حدیث همه هلال ها و رنج ها٬نهفته ی همین چشمان گشوده به تار ـ تارِ شب است. آن وقت تو ـ غره ـ از زمین می سرایی و پیکاری که وانهاده ام؟
*
میم! خوابم می آید. خوابم می آید تا شکوه نکنم.
این پریشانیِ مهربان٬ذوق زده از یافتن یکی آویخته ی بی راه٬می رباید ام هرچه هست. می ستیزد ام٬ هرچه نیست.
*
حالا٬سال های رفته را صدا می زنم. می شود ـ باز ـ همه نفس های گمشده را٬زنده٬ بجویم؟ می شود روکنم سوی غروبی که بی پر٬ پرپر شدم؟
میم! تو هیچ شبانه ای را نیازمودی. هیچ پیرهنی٬تر ات نبود. هیچ یادواره ای٬نگاره نکردی به خزان و بهار ات. به هیچ زمزمه ای پایدار نبودی. که رسم زبان٬خاموشی ست.
«پیوند الفت/آفت بریدی و...رفتی...»
*
هی! بستگانِ ناتنیِ باد!
باز ام بنگرید٬به مهر!
کات!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط هامون
