دولت لرزان عشق
چرا هراس از هرچه غریبه داشتی و هیچکس٬قریب ات نبود؟ چرا هر پیش آمدنت٬خود به بدرودی می مانست٬آرام؟...
حالا٬شاید مفهوم آنهمه خرده که بر زمان می رفت٬ دریافته باشم. که گذشته را ٬نصیب نیست. چه رسد به ما٬که می خواهیم تمام نامرادی ها را به خیال سپاریم. آنهم با بازگشت. هه!
میم!
چرا عاشقانه های آنروزها٬بوی هدر و طعنه می دهند؟ چرا "دیگرگونه شدن"٬ اینقدر با من و تو صادق بود که ناباور٬جز نظاره٬از هر خواست و عمل ناتوان ایم؟
یادت هست؟ حوالی همین روزها٬ترا به بازی و پاکیِ اردی بهشت می خواندم. آن زمان هیچکس آشنای "غفلت" نبود. دم٬همان بود و رویا٬ایستادن جهان. چه شد که واگشت همه چیز و تعجیل و پایان٬ بزرگترین آرزوهامان نمود؟
میم!
بغض ها و زمزمه ها کجا رفتند؟ اشکهای ذی قیمت٬نجواهای سبز٬آشوب های سرد٬تمناهای - انگار - بی پایان و طعم تلخ آنهمه لبخند٬کو؟...دیدی؟ انتهای اصرار و "عشق"٬ شد زمین...
دریغا! سبزینه ها٬بلعِ روزمرگی شدند و - گویی - دلگیر نیستیم ازین گویِ بی رنگِ چرخان.
این نفس های کدر٬آنِ ماست. انکار که می کنی٬خنده ام می گیرد. طعنه ام می گیرد.
یا بمان تا به ذره ذره تمام ات٬یا تمام به دست خود گیر و...
چه هولناک است٬میم! شهامت٬نه در دست من.
کات!
