آنک،ستارگان منتظر...
ببخشای بر من٬بی چشمی ها را! نهادنِ آه٬نمی توانم٬به دست تو. واگذاشتنِ خویش ام بخوان٬سوی پاکی و مرتبتِ مهر! ببخشای بر سخره ها٬نمایش ها٬زمین ی ها!...
پسِ این همه گذر٬بوی آفتاب و سبزی می آید. می بینی؟...می شنوی؟...بیراه ام٬ به میانه٬حکایت بازگشت خوانَد و از نو.
بامدادان٬نغمه ی زایش و کودکی٬سرمی رسد...گریه ام٬جاودان! صبوری٬بی کاست!
کات!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط هامون
