تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - تو، عاشق ای، مرا؟...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

تو، عاشق ای، مرا؟...

اشکهایم را شماره کن!

زمزمه ام کن رنج شبانه را!...عطشِ همه چیز٬بیهوده بود: آمدوشدها٬امیدها٬تمام و تمام٬انگاری به هیچ می نمایند.

اشکهایم را شماره٬نوازش ام کن!

بند ـ بند٬تنید٬در نومیدی. خیالی خوش٬رویایی واهی مگر به نجات آید.

هی! عاشق! همه راه اگر طرد بودی٬اینک٬یگانه خوانشی ست برای آنکه قسمت کنی درد مرا٬ به اندام نحیف ات.

شماره کن٬اشک مرا!

سرودن از نیک نامی٬باشد برای طلوع! حضورت که سرنمی رسد٬داعیه ی جانانه و دل ـ دل ات٬به خاک پندارم. به عدم...شاید.

 

کات!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط هامون