خاکستر
چرا آرامش طلبی من ـ حتی به قول تو٬انزوای من ـ اینقدر غریب و غیرقابل درک است؟ چرا من نیز می باید شبیه به همانهایی باشم که...؟ که اگر شبیه می بودم٬کنون شاهد چه ها نبودی...
من٬نه رها٬که تنهایم. نه از پی شکست٬از پی زندگی. تک تک لحظه ها مرور می شوند و داستان مرا ـ تو٬تو٬تو ـ برنمی تابی.
زیستن دوباره. شروعی دوباره...تصاویر همه را قاب می کنم. می بینمتان...اعتقاد احمقانه ی من به زنده ماندن٬دورم کرده.
حالا٬طرف عشق٬بگذار «هیچ کس» باشد! بگذار بی ریا و سپید٬تنهایی ازسرگیرم!...عزیزم!
........................................................
باز مبدل به غمنامه شد. چرا نمی توانم برایت لطیفه ای بگویم یا یک تصادف دلخراش را طوری تصویر کنم که صدای قهقهه ات کرم کند؟
بخواب! «مرگ و دوشیزه» را می بینم و حس می کنم این٬ آخرین شب من است.
اجتماع٬یعنی عصبیت. حدیث رجوع تو و رجعت من...چه جای اجبار؟ «همراه»٬فقط یکی واژه بماند! گمان نکن خرده ای بر تعهدات هست!...پشت به پشت. راه دوطرفه. کدام سو را می گزینی؟
..............................................................
هه! همه کس٬از من٬همه چیز می دانستند. نظر می دادند(بخوانید پیشنهاد) تا چه کنم. (نمی دانم اینهمه پوزخند برای چیست.)
دیوانه٬بدرودی می گوید و تا برودکه برود٬هنوز راه دارد. هه! (تو هم با من نبودی.) در خرافات و سادگی می مانید و کوری٬تماشای من خواهد ربود. تلاش مکن!
کات!
پ.ن: «به سامانم نمی پرسی٬نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی کوشی٬نمی دانی مگر دردم؟»
آنقدر دلم پر است که تنها٬غلبه ای عظیم می تواند نگاشتن ـ نگاشتن بی ثمر ـ را به اتمام رساند.
