بانویی با پیراهن سرخ
سوز صبحگاهی. سردرد غروب. آنسوی دنیا. اینسوی دنیا...کسی به محل کار می رود و کسی محل کار را ترک می کند.
یادت هست؟ در وداع خزانی و رنج همچو مرگ٬ندیده٬آن دو کودک را بوسیدم. (ایستگاه مترو. زنی وارد می شود. به دو چیز می اندیشد:«شک» و «شنا».)
بغضم می گیرد. خواسته بودم جای من٬نفسی بر نفس بیافزایی و یادی کنی و لبخندی روانه سازی. راستی! برایت«شرط» گذاشته بودم. یادت هست؟...پیش خودمان بماند: تصویر را که می دیدم٬ تنها٬ خیره ی یک چیز بودم:حلقه...(یادمان باشد! دیگر هیچ سخنی نخواهم گفت.)
من٬آشنای تو نیستم. پس٬از کنارت رد می شوم و در آبی زلال٬فرومی روم. بالا که نیامدم٬می گویند: «کسی٬رفت.» آنگاه مرا خواهی شناخت...
«امروز یکی تو استخر غرق شد.»
«مرد بود یا زن؟»
«مرد...خیلی وحشتناک بود!»
«آشنا ندیدی؟»
« نه. فقط٬همونی که مرد٬ آشنا بود.»
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:53  توسط هامون
