تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - برای " یاشا "

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

برای " یاشا "

گلویم خشک شده. آب...آب...دوام در زمین و سرزمین٬برمن حرام! از زبان سنگفرش می شنوم حدیث خوش هجرت را. از دل چارراههایی که از چهار سو٬بن بست اند. از دل گل...هه! راه دور:از دل انسان.

«زر نزن!...اینهمه آدم تو این دنیاس...چرا باید با کسی زندگی کنی که یه عمر٬نفس من بوده؟»

«من وقتی وارد زندگیش شدم که دیگه تو رو نمی خواست.»

منشی طبقه ی چهارم٬نان بربری تعارف می کند. لبخند می زند: نیمی از نان برایش کافیست...و خدای او می خواهد من خیابانهای پرسروصدای شهر را فراموش کنم. آخر٬تازه٬هشت و پانزده دقیقه ی بامداد است.

«حتما انتظار داشتی نگار ازدواج نکنه.»

« ازدواج٬ازدواج. ای ر... بهش! دلم میخواد جـ... بدم!»

نیم بیشتر این لیوان٬هنوز آب است. دلم٬میان «ری را» و «زمستان» می جوشد. می نوشم...(پس از بازگشت٬این چهارمین مرتبه است که سرما می خورم.)

«حالا اومدی سراغ من٬که چی؟»

«می خوام دعوتت کنم عروسی.»

کتابخانه و کتابها فرومی ریزند. در خاک٬«بیماری به سوی مرگ». در سرفه٬«خلخال». در تکاندن٬«مادام بوواری»....چه خوب که خون٬سرخ است و زود بند می آید! چه خوب که چشمها به زور بازمی مانند٬ اما صفحه ی سپید٬به وضوح دیده می شود!...(فهمیدی یکی از قفسه ها به بینی ام برخورد کرد٬محکم؟)

«ا؟...پس عاشقش بودی. از همون موقع که من شیفته ش بودم.»

«پس من و تو هم قصه مون بخاطر یه زن٬پاشید به هم.»

سوت می زنم. اهالی خیابان پانزدهم٬می شناسند صدا را. جز آن اتاق چوبی با چراغ خوای رویاها...

«برو بیرون!»

«من حتی هزینه ی کورتاژ بچه ای که از تو داشت رو تقبل کردم.»

«بچه؟»

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 0:8  توسط هامون