برای " یاشا "
«زر نزن!...اینهمه آدم تو این دنیاس...چرا باید با کسی زندگی کنی که یه عمر٬نفس من بوده؟»
«من وقتی وارد زندگیش شدم که دیگه تو رو نمی خواست.»
منشی طبقه ی چهارم٬نان بربری تعارف می کند. لبخند می زند: نیمی از نان برایش کافیست...و خدای او می خواهد من خیابانهای پرسروصدای شهر را فراموش کنم. آخر٬تازه٬هشت و پانزده دقیقه ی بامداد است.
«حتما انتظار داشتی نگار ازدواج نکنه.»
« ازدواج٬ازدواج. ای ر... بهش! دلم میخواد جـ... بدم!»
نیم بیشتر این لیوان٬هنوز آب است. دلم٬میان «ری را» و «زمستان» می جوشد. می نوشم...(پس از بازگشت٬این چهارمین مرتبه است که سرما می خورم.)
«حالا اومدی سراغ من٬که چی؟»
«می خوام دعوتت کنم عروسی.»
کتابخانه و کتابها فرومی ریزند. در خاک٬«بیماری به سوی مرگ». در سرفه٬«خلخال». در تکاندن٬«مادام بوواری»....چه خوب که خون٬سرخ است و زود بند می آید! چه خوب که چشمها به زور بازمی مانند٬ اما صفحه ی سپید٬به وضوح دیده می شود!...(فهمیدی یکی از قفسه ها به بینی ام برخورد کرد٬محکم؟)
«ا؟...پس عاشقش بودی. از همون موقع که من شیفته ش بودم.»
«پس من و تو هم قصه مون بخاطر یه زن٬پاشید به هم.»
سوت می زنم. اهالی خیابان پانزدهم٬می شناسند صدا را. جز آن اتاق چوبی با چراغ خوای رویاها...
«برو بیرون!»
«من حتی هزینه ی کورتاژ بچه ای که از تو داشت رو تقبل کردم.»
«بچه؟»
کات!
