چون همیشه
در اتاق تنهایی٬ در اتاق کار٬ با یک لیوان چای و دریغ سیگار٬چهاربعدازظهر نیمه سرد آبان٬می گذرد. از دیوار کناری٬صدای تیشه و ترمیم به گوش می رسد و از اسپیکر٬صدای «امیلی»...لحظه به لحظه٬ بطالت است و باخبری. امید است و پوزخند...(چقدر دلم برای سکوت شب کویر٬تنگ شده!)
هامون٬شاگرد دارد. خسته است. باید فیلم تماشا کند.
هامون٬تنبل است. می خندد و خوابش می آید.
در ترافیک جنون آمیز٬اتومبیل٬در پارکینگ استراحت می کند. خوشا آژانس و دربست و...
کات!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 7:39  توسط هامون
