تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - صبوری

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

صبوری

دلم هری می ریزد پایین...تا بیایم و ـ چون همیشه ـ خود را جمع کنم٬ساعتی به طول می انجامد. تا گیجی ام برطرف شود و از خیره شدن به بیرون دست بردارم٬ظهر سرمی رسد...می خواهم گریه کنم. نه از روی ضعف. شاید از تنهایی. شاید هم نه...

«آی آدمها» ی «نفیسی» را دوست دارم! دلم می خواهد کنار دریا باشم و سیگاری بگیرانم! چقدر تنهایم!

 

کات!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:53  توسط هامون