پارتی
هامون! از تو بعید است. با آن خلوت گزینی و تنهانشینی و بغض...چه شده؟ دریافته ای که همیشه ابتدای راهی و سنخیت تو با اینان٬«البرز»ی بودنتان است. در آن تراس کوچک٬آرزوی گیراندن سیگاری به سر داشتی یا پریدن و رها شدن؟
اینگونه نباش٬که خود٬بوسه بر تباهی است و...
چون آشفتگان می روی و می آیی و دم نمی زنی.
---------------------------------
خدایا! برای رسیدگی به یکی آسودگی ناب ـ که پیش شرط آن٬یا دیوانگی ست یا سرمایه داری(!!) ـ چه باید کرد؟...این نیز بگذرد. داستان آنکه از ازل٬بیراه رفت و «ای کاش٬بودن به از نبودن نبود!»
----------------------------------
حرف گیرکرده در گلو٬مایه ی آزار است و برون نمی آید.
میان گریه میخندم که چون شمع اندرین مجلس زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:50  توسط هامون