تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - بداهه در راست پنجگاه

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

بداهه در راست پنجگاه

خنده م میگیره. همچین از اسم و سبک نوشتن میگه...اگه بجای شهر ۸-۹ میلیونی٬پیش شازده کوچولو زندگی میکردم تا حالا بالزاکی٬چخوفی٬چیزی بودم. (همه ش یا به من میگی «چیز»٬یا «هوی!».)

خدا رو چه دیدی! شاید میخواستی با من در مورد اینکه درس رو بذاری کنار و به اون شغل شریف روبیاری٬ مشورت کنی! اوه٬نه!!

شاید رنجیده شدنت منطقی باشه. اما میدونی که من از تو بزرگترم.(این رو به این خاطر میگم که بدونی دغدغه های ما خیلی متفاوته. و «زن و زندگی داشتن» با «زن و زندگی نداشتن» فرق میکنه.) به گمونم دیگه الانه که بپکی و اسم و آدرسم رو از همه جا خط بزنی...

میدونی؟ داشتم به این فکر میکردم که من اصلا دشمن ندارم!! (گود سنتنس!)

                                 --------------------------------------------------------

اوکی! تو٬عکستو بفرست! من هم ثبت نام میکنم. بلکه بری مهماندار شی٬مسافرا از دیدن یک «چوب» (مصداق هیکل بعضی ها) شاد شن یا ببرن یا قهوه شون رو بریزن رو دامن بغل دستی! خودمونیما! میم که نبود٬ تو اند(به کسر دال) معرفت بودی.(جاده ی تاریک قمصر٬جون میداد واسه پنچری و حسرت سیگار و جوجه. هه!...)

                                 -----------------------------------------------------------

امان از خانم «کمپیون»! هربار یه فیلم ازش می بینم٬ کمی تا قسمتی توپ میشم. (جو گیرم؟)

 

کات!

پ.ن: اصلا نگران نباشین! فردا با گل «خداداد»٬میریم جام جهانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:12  توسط هامون