تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - ای کاش...

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

ای کاش...

شش و نیم بامداد. سوز. سوز...وارد پادگان «شهید بهشتی» که می شوم٬می فهمم که باید تا ساعت نه صبر کنم. روز تقسیم است:دیپلم و زیر دیپلم. اکثر از جنوب آمده اند و به عربی غلیظ صحبت می کنند...نمی دانم انگیزه و تصمیمشان برای بعد از خدمت٬چیست.(نوشته های عاشقانه و تلفن همراهشان٬ضبط می شود.)

- این نامه که امضا نداره. بدرد در کوزه می خوره!

پنج گروهان رژه می روند٬سلاح در دست می دوند٬می نشینند. روبرویت٬کوه است. صدای گامهای نه چندان هماهنگ طنینی غریب دارد.

- اینجا نوستالژی عجیبی داره! من و تو خیلی لوسیم.

بازهم نمی توانم «دنیا» را ببینم. حالا٬دوازده سال گذشته است.

در مسجد «شیخ لطف الله» تنهایم.

«بی تو جانا قرار نتوانم کرد/احسان ترا شمار نتوانم کرد/گر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو از هزار نتوانم کرد.»

دمی بعد٬توریستهای فرانسوی و ژاپنی سرمی رسند. «تور لیدر» ـ با وجود آنکه زبانش را نمی فهمم ـ اطلاعاتی دم دست و تکراری ارائه می کند.

چه لذتی دارد گیراندن سیگار در میدان «نقش جهان»!

در هواپیما٬گیجم:آخر٬چه می شود؟ با یک اسپانیایی همسفر هستم٬ساکن «بارسلونا». از رفتار گرم ایرانیها بسیار تقدیر می کند. از ترافیک تهران می گوید. به او گفته بودند:به شیراز سفرنکند. «خطرناک است»!! برای خانواده اش ـ که مایل به سفر همراه او نبوده اند ـ پسته و گز می برد. چقدر متعجب شده بود وقتی فهمید «پدرو آلمادووار» در ایران بسیار معروف است. در مورد «داوینچی کد» هم صحبت شد.

در ترافیک تهران٬گیجم. مسافران٬شاد از برد تیم ایران و ناراحت از شکست کشتی گیر فرنگی کار٬بازیها را آنالیز می کنند.

ـ کد ملی که نداشته باشی٬نمیشه!

 

کات!

پ.ن: انرژی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 11:34  توسط هامون