ای کاش...
- این نامه که امضا نداره. بدرد در کوزه می خوره!
پنج گروهان رژه می روند٬سلاح در دست می دوند٬می نشینند. روبرویت٬کوه است. صدای گامهای نه چندان هماهنگ طنینی غریب دارد.
- اینجا نوستالژی عجیبی داره! من و تو خیلی لوسیم.
بازهم نمی توانم «دنیا» را ببینم. حالا٬دوازده سال گذشته است.
در مسجد «شیخ لطف الله» تنهایم.
«بی تو جانا قرار نتوانم کرد/احسان ترا شمار نتوانم کرد/گر بر تن من زبان شود هر مویی/ یک شکر تو از هزار نتوانم کرد.»
دمی بعد٬توریستهای فرانسوی و ژاپنی سرمی رسند. «تور لیدر» ـ با وجود آنکه زبانش را نمی فهمم ـ اطلاعاتی دم دست و تکراری ارائه می کند.
چه لذتی دارد گیراندن سیگار در میدان «نقش جهان»!
در هواپیما٬گیجم:آخر٬چه می شود؟ با یک اسپانیایی همسفر هستم٬ساکن «بارسلونا». از رفتار گرم ایرانیها بسیار تقدیر می کند. از ترافیک تهران می گوید. به او گفته بودند:به شیراز سفرنکند. «خطرناک است»!! برای خانواده اش ـ که مایل به سفر همراه او نبوده اند ـ پسته و گز می برد. چقدر متعجب شده بود وقتی فهمید «پدرو آلمادووار» در ایران بسیار معروف است. در مورد «داوینچی کد» هم صحبت شد.
در ترافیک تهران٬گیجم. مسافران٬شاد از برد تیم ایران و ناراحت از شکست کشتی گیر فرنگی کار٬بازیها را آنالیز می کنند.
ـ کد ملی که نداشته باشی٬نمیشه!
کات!
پ.ن: انرژی
