تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - وطن کجاست؟

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

وطن کجاست؟

من نمی دانم در شهر چه می گذرد٬و چرا اینگونه می گذرد...شهری پر از حس «دیگر نخواهی» و «رهایی از انسان بودن». چه بیهوده واژه های زیبا و لبخند را یدک می کشیم و انگار اهل درد٬ به خواب اند...این «مردم» ی که سخن از آنان می رانید٬کجایند؟ این مهربانان و همراهان(هه!) کجای دیار من و تو خفته اند؟...من از زیستن در این شهر ـ که پر از درد و تعدی ست ـ رنج می برم. من و همفکرانم(؟) در کنجی غریب٬تنها٬تنهایی می شناسیم و بس. صورت خوشی ندارد اینهمه نامردمی که از مردمان(؟) می بینم. سکوت می کنم. سرفرود می آورم. حال که اهل مبارزه نیستم٬تحمل می کنم. شاید روزی بیاموزم اگر یک انسان با زورگویی و قلدرمآبی (!!) پیش رویم ایستاد٬من نیز ضربتی عظیم بر وی فرود آورم. عزیزان! طعنه نزنید! «آرامش شهروندی»٬روزگاری٬قریب می بود...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 22:6  توسط هامون