بی استرانگ!!
...به زور ماشینو از پارکینگ درمیارم. هی سرمیخورد...دور که میزنم و با بابا خداحافظی میکنم٬مثل همیشه بغضش اذیتم میکنه...میام خونه. بازی میکنم. هری پاتر میبینم. چهار صبح که میخوابم٬ کابوسهای شیرین ـ بصورت پیوسته ـ اسیرم میکنن. خدمت...دردکمر...خدمت...(مسخره س! نه؟) جالبه! اونروزی که از «شهید بهشتی» با کاف صحبت میکردم٬گفتم که ما خیلی لوسیم و باید آدم بشیم... اما حالا...
کات!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 11:9  توسط هامون
