تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - آفتاب آمد دلیل آفتاب (هی! زمزمه کن!)

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

آفتاب آمد دلیل آفتاب (هی! زمزمه کن!)

من بدی نکردم. نه به تو٬نه به آرش٬نه آوا. تو ـ یهو ـ تند شدی. اول٬ماگ بابا رو شکوندی. بعد رفتی سراغ مانیتور!...آوا بلند می خندید و موهای خیس و بلندش رو تکون میداد.

ـ تبریک میگم! پنج کیلو و دویست گرم کاهش وزن.

سرخاک سوده٬مامان و آرش دیوونه شده بودن. هار شده بودن. تو گریه نمیکردی. زل زده بودی به من:«چرا ساکتی؟» چرا میخوای من عصبی بشم؟ تو که میدونی من همه چیزو درونم دفن میکنم... یادته؟ آرش فک منو گرفته بود بین انگشتای اول و سومش. انگار میخواست سوده رو عق بزنم. این دیوونگیها٬ارثیه. نه؟

ـ چرا هروقت میای٬آوا رو میبوسی٬اما منو نه؟

آخ! این دختره رضایت نمیده. حتی چک هم قبول نمیکنه. میخواهم شیشه های ماتیزش رو خورد کنم.(دیدی؟ من و عصبیت؟) ببین! مث خر سیگار میکشه. باید اون نوشته و عکس هایی که درمورد آسیب شناسی و  بی هویتی دختران امروز کار کرده بودم رو نشونش میدادم.

ـآرش! من امشب مهمون دارم. زودتر از یک خونه نباش!

من٬بدی نکردم...بوی عرق زیربغل میاد...

 

کات!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 13:13  توسط هامون