تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - روشنی

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

روشنی

مهتاب/امشب که پیش تو ام/او رفته و من مانده ام/آه٬افسوس!/رفت و آن دوران گسست/سرنهم بر کوه و دشت/ از هجرش...

بعدازظهرچهارشنبه.نوشته های بسیاری از دوستان را می خوانم. نگرانم.مرا از برخورد «انسان با انسان» خبر می دهند. از انتهای خیابان کریمخان. از اینکه:«هامون! چرا می خواهی از روشنی بنویسی؟»

                                              *                                                   *

«آبان یشت» را می بینم:«نه دیگه٬این واسه ما دل نمیشه!»

پدر! چه محزون میخوانی! بوی خاک میدهی.مبادا به جانت بیفتند! بوی «بودن» میدهی و عشق٬نه به مفهوم مضحک امروز.

«آبان یشت» را می بینم.(چه عجیب که در میان نگاشتن٬با کارگردان آن صحبت میکنم!) موسیقی کوبه ای اش٬آزارم میدهد. (بگذار «ما» نباشیم و «سد» باشد!) پدر٬سیگاری می گیراند. دود را سوی من رها می کند...نه! نباید احساساتی شوم!...از نو٬می بینم:«نه دیگه٬نه دیگه٬این واسه ما دل نمیشه!» چنان به پیمانکار شد می نگری که تنها من و خدایم در می یابیم آنچه درون تو می گذرد...

روزگار من و تو٬به سر آمده...دمی بخند!

 

کات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 9:50  توسط هامون  |