علی کاپیتان/چیتان چیتان
دو ـ غروب٬میدان نقش جهان. دیر رسیده ایم:درب «شیخ لطف الله» بسته است. روبرویش می ایستم. هوا٬سرد.
سه ـ «دبیرستان هراتی». هی عکس می گیرم.
چهارـ تماشای دو مکان٬پارادوکس غریبی ایجاد می کند:خیابان «مجمر» - «شهر جدید بهارستان». نه اینکه بگویم چقدر ارزش مادی منازل و زمینهای منطقه ی خانه ی قدیمی و دوست داشتنی چقدر بالا رفته است. بحث خاطرات به میان می آید. کودکی. اشکها و «بابابزرگ جونی» گفتن. (ما٬چقدر راحت تن به اشتباه می دهیم!)
پنج ـ پی در پی٬زنده می کنیم هرآنچه را به یاد می آوریم:از «اکباتان» تا همین «مجمر». «مادی»... پیرمردهای دوچرخه سوار می گذرند و من یاد حرفهای تو می افتم.
شش ـ بالاخره٬آن تصویر را بدست می آورم: کودکی سه و نیم ساله ـ لخت و عور ـ چهارزانو روبروی دوربین نشسته است. این عکس قراربود در شب عروسی من٬به عروس نشان داده شود!!
هفت ـ موبایل٬ساعت و کلید را داخل سبد می گذارم. یکی از ماموران٬به وارسی تلفن همراه می پردازد. - ببخشید! با موبایل من چیکار دارین؟
لبخندی عصبی می زند و مرا عصبی تر می کند.
هشت ـ باید بنشینیم. حرف بزنیم. تصمیم بگیریم...بیشتر و بیشتر.(هه! در این لحظه «منچستریونایتد» گل می زند. حس تو٬در هنگام تماشای بازی٬روشن روشن است!!) فکر می کنم زمان پیش رو ـ برای حرکت ـ اندک است.
نه ـ خانواده٬عزیز است. همراهی٬هیچ منافاتی با روشن بودن ندارد. تمام خلاهای عاطفی اینان را می پذیرم. چرا که کنکاش کرده ام. اما...
کات!
پ.ن:خسته ی نوشتاری ام!