تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - خدمتکار

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

خدمتکار

دیشب به خوابم آمدی. هیچ تغییر نکرده بودی. تنها٬موهایت بلوند شده بود. می خندیدی. گریه می کردم .

شیفته٬شیفته است.به این کاری ندارد که با که ها خفته بودی و...

«من ترا دوست میدارم/ تو٬دیگری را دوست میداری و دیگری٬مرا٬شاید.»

اگر به هم بازمیرسیدیم٬نجوا٬ماندگار نبود. چه٬ تو اهل ناسازگاری و «آزادی» بودی. هه!...می خواندمت. می بوییدمت. چنان ساده پی همکیشان برفتی که...

آری آری:دلم٬پر است. از کوبشی که بر عاشقانه هایم فرود آمد و بانگ حقیرانه:« تو پس فردا که بزرگ بشی میخوای چیکار کنی؟ بعدا باید یه زندگی رو بچرخونی...»

من را چه به «مد » و «بارتندر» (به کسر ت٬سکون نون٬کسر دال!) ؟

راستی! اگر وصلی می بود (هه هه)٬ هم تو هیچ بودی٬ هم من٬ همه.

 

کات!

پ.ن: « زنان نمی توانند با دامن کوتاه تصمیم گیری کنند.» (نقل به مضمون:جنس دوم٬ شاهکار سیمون دوبووار.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:14  توسط هامون