تبليغاتX
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه... - نهصدهزار تومن

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه...

نهصدهزار تومن

گیجم...تو مسنجر هوار میزنم :«آهای! ایها الناس!» پنجره رو باز میکنم: بوی بارون. شهرمون یه خورده تمیز شده.

«عصری اکران اول «اخراجیها» س. میخوام برم «آستارا» ».

دلم میگیره و کلی از شعرای «میم.پ» رو میخونم. گرسنمه. باوجود اینکه جشنواره ی امسال بوی آبگوشت میده٬اما دوست دارم از این سینما به اون سینما بچرخم٬فیلم ببینم. سیگار و خلاصه عششششششششق!

«بلند شو بیا خونه ی مهناز اینا! «سنتوری» رو گرفتم.»

                                                    ...................................................

درو روم وا نمیکنی؟ کیلید ماشینو بنداز پایین. اون فندک رو هم٬همینطور. ننر!

«مامان جون! قربونت برم! یه لحظه خفه شو! دارم فیلم می بینم.»

ترمز که عمرن ای.بی.اس باشه. اما خوب ماشینو نیگه داشت.

«هشششششششششششششششششش! »

«هامون! روحیه ت از وقتی که شوکا رو می نوشتی٬خیلی بهتر شده!» آخ! تو چقدر می فهمی! چقدرررررررررررررررررررر! میای بریم پیاده روی؟!!

بشکن میزنم. عکس اسکن میکنم. موبایل گلم رو جواب میدم:« بنگ بنگ.»(آهنگش رو براتون بذارم؟)

«وای! اصلا عوض نشدی...شات آپ! »

هه! هی میخونین و فکر دوا درمون من نیستین. باشه. ما که رفتیم...خدا کنه نمیریم!...خدا کنه!

 

کات!

                             

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط هامون